سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی

گاه نوشته های (رها) محمد دلیریان
 
قالب وبلاگ

ابری که در بحبوحه ی طوفانی سهمگین بر روی دریای مدیترانه به وجود آمد؛ حتی وقت رشد کردن نداشت بادی

شدید تمام ابرها را به طرف آفریقا برد. به محض آنکه بر روی قاره رسیدند آب و هوا تغییر کرد و آن پایین شن های

زرین در صحرا گسترش یافته بودند. ابرهای جوان با رفتارهایشان میتوانند توصیف کننده ی جوانی انسان باشند


به این ترتیب ابر ما تصمیم گرفت از والدین و دوستان خیلی قدیمی اش جدا شود تا دنیا را بشناسد.  

باد اورا سر زنش کرد؛ داری چکار میکنی؟  صحرا سر تا سرش یکسان است فورا به گروه باز گرد.  اما ابر جوان

به خاطر ماهیت طغیان گرش اطاعت نکرد؛ کم کم پایین آمد و همچون نسیم ملایم و بخشنده تا بالای شن های زرین سر خورد.   

بعد از آنکه مدتی طولانی پرواز کرد؛ متوجه شد توده شنی به او لبخند میزند.ابر گفتروز بخیر؛ آن پایین زندگی
 
چطور است؟ توده ی شن گفت: خوب؛ در جوار توده شن های دیگر آفتاب؛ باد و آنهایی که هراز گاهی گذرشان به این محل می افتد. 

گاهی هوا خیلی گرم میشود اما میتوان تحمل کرد.توده ی شن گفت:  آن بالا زندگی چطور است؟ ابر گفت: اینجا هم آفتاب و باد وجود دارد

اما من این مزیت را دارم که میتوانم در آسمان بگردم و خیلی چیزها را بشناسم. توده ی شن گفت: برای من

زندگی کوتاه است وقتی باد از جنگل بر گردد ناپدید میشوم. ابر گفت: و این تو را اندوهگین میکند؟ 

توده شن گفت: خوب این حس را در من ایجاد میکند که به هیچ دردی نمیخورم. ابر گفت: من هم همچنین چیزی را

تجربه میکنم به محض اینکه باد تازه ای از راه برسد مرا مبدل به باران خواهد کرد هر چند این سر نوشت من است.

توده شن گفت: میدانی در صحرا؛ باران؛ بهشت نامیده میشود؟ ابر مغرور گفت: نمیدانستم من به چیزی این قدر با

ارزش تبدیل میشوم. توده شن گفت: شنیده ام بعد از باران ما پوشیده از سبزه و گل میشویم اما من هرگز معنی

این چیزها را نخواهم فهمید چون خیلی به ندرت در صحرا باران میبارد.          

ابر گفت: اگر بخواهی میتوانم تو را خیس از باران کنم. هر چند با تو تازه آشنا شده ام؛ «عاشق تو شده ام»  

و میخواهم برای همیشه اینجا بمانم. توده ی شن جواب داد: من هم تا وقتی تورا برای اولین بار در آسمان دیدم

«عاشقت شدم» اما اگر گیسوان سفید و زیبایت به باران مبدل شود در آخر تو میمیری.    ابر گفت: «عشق هرگز

نمیمیرد؛ تغییر شکل میدهد و من میخواهم بهشت را به تو نشان دهم.بعد با قطرات کوچکش شروع به نوازش

 

توده ی شن کرد برای مدتی طولانی با هم یکی شدند تا رنگین کمانی ظاهر شد.

فردا صبح توده ی شن کوچک پوشیده از گل شده بود. ابر هایی که به طرف مرکز در حرکت بودند فکر کردند این یک

 

حاشیه ی کوچک از جنگلی است که در جستجویش بودند و بیشتر باریدند. بیست سال بعد توده ی شن به مرغزاری
تبدیل شد که با سایه ی درختانش خستگی مسافران را در می آورد.                         

و این به این خاطر بود که یک روز؛ ابری عاشق در بخشیدن زندگی اش به خاطر عشق تعلل نکرده بود.

                                                                                                                                      
                                                                                                                      «پائولو کو ئیلو» 


[ دوشنبه 89/6/1 ] [ 7:54 صبح ] [ ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 83
کل بازدیدها: 140134