سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
مهر 89 - کلبه تنهایی دوستان رها
































کلبه تنهایی دوستان رها

   1   2      >

دیریست دلم دور زدلدار افتاد
این قرعه به نام من بیمارافتاد
حاشا که رقیب و مدعی برد
هجران برسیدوقرعه بر یارافتاد
پیمانه شکست ومی همه ریخت
گفتندکه جام از سر دیوارافتاد
ازموسم عشق صحبتی پیش افتاد
معشوقه شنید و برزمین زارافتاد
دیدیم که لحظه لحظه مان رفت
نقشی شدو نقش برسر دار افتاد
ای باد صبا خبر نداری از یار
عمریست دلم جدا ز دلدار افتاد
امید رها خداست یاران
وین هرکه نکردجهان براوتارافتاد


 



14/2/87


نوشته شده در دوشنبه 26/7/89ساعت 7:11 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

باز هم پاییز است


فصل دلدادن برگ


فصل باریدن مرموز تگرگ


بید مجنون سر باغچه مجنون شده است


و توهم جاریست


شعر باید گفت


نوشته شده در دوشنبه 26/7/89ساعت 6:59 صبح توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

سالها دل به خیال سر زلفت دادم
رقص زلف تو به یک بارببرد از یادم
دین ودل در گرو لحضه وصلت دادم
خم ابروی تو گو شدکه دهد بر یادم
مست ابروی توو چشم جهان بینت من
در هوای سر مزگان توام چون شادم
دلبرا ناز کمی کم کن واین دل بنگر
که به یک گوشه چشم تو کنند ازادم
من خریدار هزارم به غم غنچه دشت 
باغبان لیک دگر نیست کند ابادم
شهره عشق شدم بر سر میخانه ولی
دیگرم یاد زشیرین نکند فرهادم
ای رها خسته وبیماربه میخانه بیا
شاید این پیررسد بار دگر بردادم


        
            89/2/13


رها


سر کلاس استاد وفایی         



 


نوشته شده در یکشنبه 25/7/89ساعت 5:54 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

زاهدان مدعی میخانه را تقصیر چیست
جام افتادست بر سجاده تا تقدیر چیست
سوره احساسمان در بند در اعمال ماست
ای ز خود بیگانگان مقصود از تزویر چیست
ایه امن یجیب المضطر هر روز یار
یار در بند و ندانند عاشقان تفسیر چیست
خفتگان خفته ی در خواب این دنیای خواب
قصدتان از کعبه و از چرخش و تکبیر چیست
کعبه دل باید و تکبیر دل در گیر دل
تا بدانی ارزوی یک شب دلگیر چیست
ای تو درمان تمام درد های خستگان
درد این قلب خراب خسته درگیر چیست
ای رها درد تو درد بی قرار عاشقیست
عاشق اغیار گشتی هیچ دانی غیر چیست


سروده شد در 23/7/89
ساعت 11:00


رها


نوشته شده در جمعه 23/7/89ساعت 12:38 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

می نویسم به سر دفتر دنیا از غم
در هوای سر کوی تو دلم در ماتم
چندروزی خبری نیست عسل از تومرا
در فراقت تو چه دانی چه کشم من مردم
کاش شیرینی لعل لب تو پنهان بود
تا هویدا نکند بر همگان راز دلم
می نویسم که صفا رفت از این خانه چوتو
خانه که دست سر کوی دوچشمم شبنم
کاش می شد که صبارخصت دیدار دهند
تاسپارم به توام جان خرابم اندم
چه کنی بی دل ما دور زما در غربت
نکنی از دل خودپاک مرا جان نم نم
ای رها حد غزل ازسرسبکت بردی
هرکجاباد دلت ناز عسل دور از غم


 


رها


نوشته شده در چهارشنبه 21/7/89ساعت 7:42 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

دیرگاهیست کمان نظردوست غم است
خاطرآزردن بیگانه ز عشاق کم است
ساز میخانه هوای صنم  و  جان  باید
گوشه چشم توعمریست زمیخانه نم است
پادشاه  دوجهان  خسرو خوبان  نظری
که دل وحشی ام ای دوست به پای تورم است
گفته معشوق تو هم اربده وار امده ای
بنگر خون به جگر کردنتان مثل هم است
چشم بارانی تو .چیست سبب یار بگو
اه بیگانه هوای صنمی در پرم است
اه معشوق صفاخود صنمی سرت چیست
دولت وصل خداوند جهان بر سرم است
بپذیر  این غزل  سوخته  جان  مرا
که رها نیز چو عشاق وفا از عجم است


 


تقدیم به پیشگاه موعود امدنی.امام عاشق.مهدی منتظر



سروده شد در 20/3/89 ساعت 10:20


 


رها


نوشته شده در سه شنبه 20/7/89ساعت 12:55 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

چون مقیم سر کوی توی دیوانه شدم
عاقبت دست خوش رهزن بیگانه شدم
شب به تاراج همه هستی من رابردند
که چرا ساکن دیر سر میخانه شدم
مجلس عیش توامشب همه را دربربود
ازچه راندی دل ما دور زپیمانه شدم
برسر کوی تو چون غمزدگان حیرانم
وزجفای توودل خسته وویرانه شدم
یاد بادانکه نظرکردی ودل را بردی
مست چشمت شدم ومست کمانخانه شدم
روزگاریست که درخاطرمن می گذری
ان هوایی که هوای سرجانانه شدم
تلخی عشق رها حیله رندانه نبود
لاجرم ساکن ویرانه رندانه شدم



89/3/9


رها


نوشته شده در شنبه 17/7/89ساعت 9:14 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

به نام خدای خالق
سلام یا مادر زنوبقیه غضایا
که از زیبا روزگار زیبای بی همتا
شب سوم زندگی مشترکمان سری  به کیف عیال پر عیار زدیم و.کمی بیشتراز صد هزار پول برداشتیم هر مغازه که نه ولی اولین مغازه اخرین مغازه شد
گفتم:اقا اگرمیشود یک عدد النگوی شماره 3 لطف کنید.نگاهی به لباس وشلواروکفش وکمربندنو وتانخورده من انداخت وبه گمان اینکه یک مشتری توپول ومایه دار به مغازه امده چیزی ازتعارفات وتعریفات کم نگذاشت وکم


مانده بود بقیه مشتری های مغازه رابیرون کند.هرچند جزمن کسی مغازه نبود النگوی اورده وروی ویترین گذاشت چشمانم سیاهی رفت وباخود گفتم بی چاره از جیب بیچاره من خبر ندارد وفریب لباسهای نو عروسی را


خورده است
گفت :این خوب است
گفتم :مگر بهترازاین هم میشود.نیشش تاحول وهوش بناگوشش باز شد به گمان اینکه من خریدار همین النگو هستم
گفت اقا:بکشم؟
مانده بودم چه بگویم که دل را به دریای بی اب که نه کم اب زدم وگفتم بکش  باهمان حالت خنده گفت یک ونیم میلیون
احساس کردم صورتم سرخ شد بی چاره وقتی نگاهم کرد فهمید که از ان دسته مشتری هایی به سراغش رفته که مصادق جمله معروف پوز عالی جیب خالی صدق حالش می شود
با تردید گفت: کمی سبکتر هم هست یک میلیون
اب دهانم را قورت دادم ودل را به همان دریای کم اب زدم و گفتم:اقا می خواهم به مادر زنم هدیه بدهم
چهره اش در هم ریخت و مثل برج زهرماریک دسته النگوی از مو نازکتر اورد و چند تا را کشید و گفت:این از همه ارزانتر است
صد و شش هزار تومان
زبانم نمی خواست همراهییم کند اما بلاخره جونبید و گفت اقا ولی من فقط صد هزار تومان دارم بفرمائید دیگرداشت جوش می اورد پول را گرفت والنگورا داد واز ترس از مغازه خارج شدم که مبادا حرفی بزند
  خوشحال به خانه 42مترو نیم خودم که نه پدر عزیزم که موقت ساکن انجابودیم امدم و عیال کادوئی دور ان پیچید و بعد شام رهسپار خانه مادر زنم شدیم
از در که وارد شدیم مادر زنم به ایوان خانه امد و از همان دور دست راستم را به روی سینه گذاشتم و گفتم سلام یا مادر زن درهمین حین دو باجناقم یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ او ظاهر شدند
بی اختیار گفتم:زرشک


 خلاصه ما جرا که ان شب به خوبی و خوشی گذشت و ما هم خانی از خانهای زندگی را که نام ان مادر زن سلام  بود را با موفقیت


گذراندیم


89/7/11
ساعت15:24
رها


 


 


نوشته شده در جمعه 16/7/89ساعت 8:5 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

سلامم به گرمای قلب تو دوست


دلم لحظه ای با دلت روبروست


بگو عاشقی تا سلامت کنم


تمام دلم را به نامت کنم


 


 


نوشته شده در چهارشنبه 14/7/89ساعت 7:38 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

اینجا شب است و اسمان تردید دارد


گویی نمیداند خودش خورشیئ دارد


هر شب تو بر دنیای من پا می گذاری


تیری. فشنگی.در دلم جا می گذاری


هر شب که می ایی هوا سرخ و کبود است


همسنگرت جان داده گویی در سجود است


هر شب که می ایی مرا حسی غریب است


انگاه میفهمم که دنیا دل فریبست


از لابلای سرخی نیزارها مست


چحس می کنم بویی ز سر کربلا هست


هر شب که می ایی درون خیمه غوغاست


در چهره همسنگرانت عشق پیداست


هر شب که می ایی همه خوابند در بند


ان سو تفنگ و موشک و تک تیر و سر بند


من نسل امروزم تو از دیروزهایی


گویی تو پاکی عاری از امروزهایی


من هر چه دارم از تو دارم پر نگیری


همسنگرت را از خیالم بر نگیری


هر چند دورم در خیالم خانه داری


در دهر مست جاودان کاشانه داری


              *****


امروز جمعی امدند گمنام بودند


با حضرت نا منتهی هم نام بودند


احساس بودن مادری را شاد می کرد


غمگین مشو کرب و بلا را یاد می کرد


لبخند تو!   لبخند او !  از جام ساقیست؟


اری رها تنها خدا باقی باقیست


 


سروده شد در 6/7/89 ساعت21:10


رها


نوشته شده در سه شنبه 6/7/89ساعت 9:57 عصر توسط محمد دلیریان خشکرودی (رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

 Design By : Pichak