سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گاه نوشته های (رها) محمد دلیریان
 
قالب وبلاگ

دلم گرفته   اسمون

از خودمم    گله دارم


[ شنبه 92/1/31 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

کسی در باغ گویی نیست

و زاغان کیفشان کوک است

درختان در هراس اما

تمام سیب ها کالند

کجا رفتست مرد باغبان امشب

که شب بسیار تاریک است

کسی آیا نمی خواهد در آغوشی بیاساید؟

صدای زاغ می اید

و هر آغوش در خود گم

تمام سیب ها افسرده و زردند.

چه خواهد شد اگر روزی

به شهرم بال بگشایند

گمانم کودکان گریان

جنین ها نادم از بودن

نفسها منجمد در سینها مبحوس

گمانم شهر می میرد

و روح از خویش می بازد.

کسی در باغ گویی نیست.

سرود شد در5/9/89 ساعت14:46

رها


[ جمعه 92/1/30 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

دلم گزفته کمی

دوباره پاییز است

و برگ می ریزد

کجاست دیده ی مهتاب

خانه تاریک است

غروب دلگیریست

و باز می خندی

مرا نمی خواهی

مرا نمی فهمی

ستاره بی نور است   تو باز مهتابی


[ پنج شنبه 92/1/29 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

چشم دل در نظر دوست خداوند غم است

هر چه گویم ز تو استاد قلم باز کم است


در نهان.در نظرم.در منه در خلوت خویش

خم ابروی نگار است که پیوسته خم است


حاصل رنج سخن درس دل انگیز دل است

تا که بودست دلم از سخن دوست رم است


عاقبت کرده به زنجیر ادب قلب مرا

اه کی خاطرم از خویشتن خویش جم است


شد غزل خوان و به جز ارزوی وصل نداشت

دل دیوانه و ان چشم جهان بین که نم است


هر چه گویم ز تو و خاطر ازرده یار

در نظر بازی رندان جهان باز کم است

 
ای رها وزن نداری. قلمت در گیر است

فعل و فعلات و فلان در نظر یار غم است

سروده 22:47
12/8/89

رها


[ پنج شنبه 92/1/29 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

بغضی گرفته دلم را
هوا هوای باران است
دلم برای تو تنگ است
خانه تاریک است
ندیدمت اما؟
دلم چرا تنگ است؟
تو کیستی
غم ایام لخت پاییزی؟
بهاری اما دوست
بهاری اما دوست
رها رهایم کن

12/8/89

22:56   رها

تقدیم به روح ارام قیصر


[ چهارشنبه 92/1/28 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

این است پایان حکایت زرد مان
بغضی که اسمان داشت شکست
دیریست جاده  دگر  نمی زند
حرف از عبور خاطره های سبز
اینجاست اخر یک داستان تلخ
با ریزش اخرین برگ یک درخت
اری چقدر تلخ تمام شد
یک عمر زندگی و وداع برگ
دیریست قافله رفتست جا مانده ایم
تنها به خاطرتماشای فصل زرد
اینجاست که مرگ بی داد می کند
در فصل بی قراری برگ
از پشت لحظه های مبهم بی قراریمان
چون برگ زرد یک درخت غصه می خوریم
روز وداعست باید که خواند
این است پایان حکایت زردمان 
          پاییز85

                              رها

 


[ سه شنبه 92/1/27 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

باز هم دلم گرفته . اسمون ببار.جون من ببار


[ دوشنبه 92/1/26 ] [ 9:34 عصر ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

اون شب هر چی ستاره بود اومده بودن واسه تماشا

مگه چه خبر بود ؟

می دونی چه خبر بود؟

نه؟

بذار بهت بگم :تو داشتی واسه همیشه می رفتی.

یادته؟

یادته چقد گریه کردم؟

یادته اسمونم داش گریه می کرد؟

بعد همه می گفتند پاییزه.اما هوا که ابری نبود.هیشکی جز من نفهمید ستاره ها بودن که گریه می کردن

می دونی وقتی بهت گفتم نرو .و تو گفتی دیگه دیره چه احساسی داشتم؟

ازت متنفر شدم .اونقد که دیوونه بار عاشقت شدم

می دونی قدم اول رو که برداشتی یاد چی افتادم؟

اون شب پاییری که قول دادی هیچ وقت ازم جدا نشی

اون شب رو یادته

می دونی کدوم شب رو می گم؟

اون شبی که تا صبح واسم گریه کرده بودی.اما الان چی.اصلا می دونی دلمو شکوندی؟

اصلا می دونی داغونم کردی؟

یادته منو اصلا به اسم صدا نمی کردی؟همش بهم می گفتی رها

یادته یه روز سرت رو شونه هام بود.بهم گفتی رها دیگه وقته رفتنه. بهم گفتی دارن صدام می کنن؟یادته بغضم ترکید

چقد پاییز رو دوس داشتی

یادته قدم دوم رو که برداشتی به عالم و ادم قسمت دادم تنهام نذاری؟

اما تو حتی نگاهمم نکردی.مثل روز اول که من اصلا نگات نکردم

فکرش رو بکن.همه زحمتها مو سپردی دست تقدیر.تو که می گفتی عشق یعنی تا ابد موندم .اونم با هم .پس چی شد چطوری می خوای جواب اشکامو بدی؟

می دونی قدم سوم رو که برداشتی دیگه مطمئن شدم تصمیمت رو گرفتی

اما خودت می گفتی دست خودم نیست.دارن می برنم

یادته قدم چهارم رو

داشتم التماس می کردم .بهت گفتم سودا.اگه منو دوس داری فقط یه بار فقط یه بار نگام کن 

اما تو حتی یه لحظه هم نگاه نکردی.

می دونی چقد تلخ اشک ریختن تو بارون؟

هیشکی گریت رو باور نمی کنه

چطوری می خوای جواب اشکامو بدی؟

نو که می گفتی خدا همه چیز رو می بینه. پس چی شد؟

یادته دیگه اشک نذاشت جلومو نگا کنم؟

وقتی با با دستای گلیم چشامو پاک کردم تو دیگه رفته بودی.

می دونی دیگه هیچی نداشتم.همه چیزم تو بودی اخه .اما تو هم که به قولت عمل نکردی.

یادته وقتی اخرین نامه رو دادی بهم چی گفتی ؟گفتی اینو بعد رفتنم بخون

من گفتم بازم که حرف رفتن رو زدی.اخه دل من خیلی کوچیک بود .

طاقت این حرفاتو نداشت.

اما تو ازم قول گرفتی.منم قبول کردم.

چقدر وفا دار بودی.اینو تازه بعد رفتنت فهمیدم

هیچ وقت یادم نمی ره نوشته بودی:

اتشم تب کرده ام از ترس خاکستر شدن.سلام رهای دوست داشتنیه من.الان فقط دارم گریه میکنم.

مثل خودت که الان داری گریه می کنی.

یه وقت دیوونه نشی منو فراموش کنیا.دیدی من تا اخر عمر به پات موندم.دیدی من تا اخر عمرعاشقت موندم.می دونی رها خدا منو بیشتر از تو دوی داره.اخه دیشب بهش گفتم خدا جونم من نمی تونم بی رها باشم.اگه یه اتفاقی براش بیفته من خودمو می کشم.پس منو زودتر از اون ببر پیش خودت.رها...رها...اااا...با تو هستما.گریه نکن دیگه به خاطر من.افرین پسر خوب.خوب دیگه دستام و چشام نمی خوان ادامه بدم .فک کنم دلشون گرفت.فقط اینکه رها من عاشقت بودم تا اخرین نفس اما حیف که یه کمی زود وقت رفتنم شد.راستی یادت نرهااااا.من به قولم عمل کردم.تا اخرین لحظه عمرم عاشقت موندم.تو هم اگه سودای عاشقت رو دوی داری .هیچ وقت فراموشم نکن.به خدای جداییها میسپارمت.دوست داره لحظه لحظه ی زندگیت سودا.سودای مسافر

می دونی اونشب انقد گریه کردم که کل سنگ مزارت خیس شده بود.

نوشتت اتیشم زد سودا اون شب.

چقدر سخت بدستت اوردم.چه راحت از دستت دادم..........................

 

قسمتی از کتاب رمانم با اسم(باغ گیلاس 15دقیقه بامداد)تقدیم به همه اونایی که دوسشون دارم انشا الله تا عید تموم میشه

التماس دعا

رها شب ساعت10:30


[ دوشنبه 92/1/26 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

در آن شهری که ماهی های حوضش عاشق تنگ اند

خدایا عاشقم کردی که چه؟...باران نمی بارد.

مرا در خویشتن وانه

زمان پر گشودن نیست

چرا این مردگان خوابند؟وبیداران چرا بیمار؟

چرا مردان نمی خندند. و زن ها داس بر دستند؟

چرا آبستن این ابر. باران نیست؟

گناه عاشقانت چیست؟

هوا مسموم تزویر است.

و گندآب هوس ها پر.

خدایا شهر خاموش است.

20/8/89    ساعت11:25   سر کلاس استاد حامدی 

ره


[ یکشنبه 92/1/25 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]

خدایا درد چیست؟

و یا همدرد کیست؟

یا خدایا اشک چیست؟

چرا بعضی تمام عمر می خندند

چرا بعضی تمام عمر  در  رنجند

خدایا حاکمان خوابند؟

و یا بیدار نا هشیار؟

ویا هشیار.در خوابند؟

بریدم بس که غم دیدم

بریدم درد بس دیدم

خدایا حکمتت در چیست؟

چرا در گوشه های خالی این شهر

ریا سر منشا خوبیست

خداوندا عدالت چیست؟

فروش خنده ها و گریه ها با کیست؟

همین درد است

همین اشک است

ولی این اشکها این دردها

خداوندا تو می دانی

خداوندا تو می دانی عدالت نیست

 

سروده شد در 24/8/89 ساعت    9:20

رها


[ شنبه 92/1/24 ] [ 9:0 صبح ] [ م.د(رها) ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 47
بازدید دیروز: 83
کل بازدیدها: 140131